آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان دوست داشتن... عشق کلیدشهرقلب است به شرط آنکه قفل دلت هرزنباشدکه باهرکلیدی بازشود. داشتم می رفتم که باهمه چیز خداحافظی کنم. داشتم می رفتم تاازاین دنیا،باتمام نیرنگ ها،بدی ها وپستی هایش فرارکنم.گمان می کردم چشمی درجستجوی من باشد.درراهی بودم که ازانتهایش خبرنداشتم وهرچه بیشتر پیش می رفتم،بیشتررنج می بردم.ازهمه چیزدل بریده بودم.درانتظار مردن لحظه هاراسپری می کردم. دیگرحتی افتادن برگ درختان هم مراناراحت نمی کرد. دلم ازسنگ شده بود،وجودم سردسرد تنها برای خاک زنده بودم.من درنظر درختان،گلها وزلالی چشمه ها مرده بودم.من بازندگی لج کرده بودم وزندگی هم به عکس العملهای من می خندید.حاضرنبودم که ببینم درزندگی شکست خورده ام.تمام حرفها واشکهایم راپشت غرورم پنهان کرده بودم. نمی خواستم که کسی برایم گریه کند.من تصورمی کردم راهی برای بازگشت وجودندارد.ازسراسر وجودم غرور می جوشید،که ازبازگشتم خودداری می کرد.تااینکه سحر،بوی گلهای کنارجاده نظرم راجلب کرد.اززمانی که پادراین راه گذاشته ام این اولین چیزی بودکه نظرم راجلب می کرد.بادموسیقی زندگی رامی نواخت ومن باگلها می رقصیدم.دیگرواژه زندگی برایم زیبابود.زنده بودم تازندگی کنم.افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره ازمن گرفت وباز دراین دنیا تنهای تنها شدم.دلم می خواست فریادبکشم وانتقام بگیرم.امابرلبهای من ترانه سکوت جاری بود.ازپشت پرچین سکوت به زندگی نگاه می کردم. دلم می خواست برگردم.ولی داغ گلهای کنارجاده دردلم تازه می شد.مجبورشدم دراین راه بی پایان جلوترروم.... نظرات شما عزیزان: دو شنبه 21 دی 1388برچسب:, :: 10:3 :: نويسنده : مرضیه
![]() ![]() |